شهربرفی

برگشتنم دیر بود ، خودم میدانم .

شدم مترسکی که هر روز باید تکرار ها را تحمل کند ، در خودش بریزد و دم نزند .

دوری ها را در قلب کوچکش مچاله کند و هر شب با هزاران سوال بی جواب سرش را روی بالش بگذارد و از فرط خستگی خوابش ببرد .

روزهایش می گذرند ، اما فقط میگذرند اینکه چگونه و کجا بماند .

خسته است از سرو کله زدن با آدمهایی که مبلغ قبض آب و برق برایشان مهتر از تربیت فرزندانشان است .

از آدمهایی که با دورویی خودشان عجیب خو گرفته اند .

از آدمهایی که دیگر مرام و معرفت از مشتشان ریخته و دوستی را زیر وزن سنگینشان له کرده اند .

دلش برای اتاق کوچکش با آن ماه هر شبش تنگ شده است .

خنده روی صورتش جایی ندارد و بغض در گلویش جا خوش کرده .

نمیداند در این شهر کوچک ، تنهایی دلش به چی خوش است ؟؟؟

فقط خدارا دارد و ماه .......... .

۱۳٩٠/٩/٢٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | آدم برفی | نظرات ()

سلام !

وقتی نیستم یعنی یا حالم خیلی خوب است یا خیلی بد . در این مدت که نبودم اتفاق های خوب و بد زیادی افتاد که من را خیلی خوشحال و یا حتی خیلی پریش احوال کرد .

یازده شهریور :

آزی ! دوست و یار غار مهربانم تولدت مبارک . یازده شهریور که می شود در حالی که خودت خوب می دانی ، درست یک هفته از من بزرگتری یاد سالگرد قشنگ دوستیمان می افتم . همان روزها که با هم همسایه بودیم . همان روزها که تو به تازگی صاحب برادر کوچکترت آرش شده بودی و هر روز برایم از شیرینی ها و بامزگی هایش تعریف می کردی . همان روزهایی که باعث شد من امروز تورا فراتر از یک همسایه و همکلاسی و یا حتی یک دوست بدانم .

خواهر گلم ، بعضی آدمها زاده شده اند تا فرشته ی نجات دیگران شوند و من یقین دارم که تو یکی از همین فرشته هایی که من را در روزهای سخت زندگی ام با وجود کودک بودنت در آغوش گرمت پذیرفتی سنبل ماه تولدت هم چیزی جز این را نمی گوید، سنبله ، دختری تنها با شاخه ای گندم در دستش که به دور دست ها خیره شده . هر چند که ماه تولدت خودم هم همین شهریور داغ و ناب است و شاید یکی از دلایل پایداری رابطه یمان همین شهریوری بودنمان است .

آزی جانم چقدر دلم برایت تنگ شده . برای همه ی خاطره هایمان . برای همه ی لحظه ها و ثانیه های مشترکمان .

مهربانترین خواهر دنیا تولدت مبارک ...... .

           

 

هفده  شهریور :

نسرین جان حالا بعد از گذشت همه ی سختی های زندگیت هفده شهریور را برای روزآغاز  خوشبختیت برگزیده ای . یاد آن روز های تلخ و طاقت فرسا که با هم در روزهای سرد زمستانی در آن دبیرستان دلگیر گذراندیم بخیر . فقط من و تو می دانیم که به هر دویمان چه گذشت و حالا تو با همه ی صبر و تحمل و پشتکارت همه ی آن سختی ها را پشت سر گذاشتی و اکنون وقت آن رسیده که لباس سفید خوشبختی را به تن کنی و دستت را در دست پسری بگذاری که می گویی خیلی دوستت دارد  حتی بیشتر از خودت .  من هم با این که نمی توانم در جشن با شکوهی که تدارک دیده ای شرکت کنم اما سر سجاده ی نمازم در اتاق کوچکم برایتان عجیب آرزوی خوشبختی می کنم . می دانم که لیاقتش را داری .

          

 

 

 

هجده شهریور :

 

سخت است روز تولدت باشد و کنکور هم داشته باشی . اما انگار که بند نافم را با کنکور  و درس بریده اند .تمام سیصد و شصت و پنج روز سال را لحظه شماری می کنم روز تولدم از راه برسد اما همین که روز تولدم می شود عجیب غمگینم . مقصر هم خودم هستم ، همیشه مهم ترین و عجیب ترین تصمیم های زندگیم را در این روز می گیرم .

 

ناجی پاییزی زندگیم امروز تصمیم گرفتم که برای همیشه فراموشت کنم ...

 

برای همیشه . و حالا ببین که با چه شهامتی می روم پشت آن میز چوبی می نشینم و  نگاهم را می دوزم به شمع های روشن روی کیک تولد بیست و دو سالگی ام و چاقوی همیشگی را در دستم می گیرم و با دستهایی که تحمل این همه دوری را ندارن کیک را می برم و چه بی پروا آن لبخند تصنعی را تحویل مادرم که دوربین عکاسی را دست دارد و میگوید : 1،2،3 آماده میدهم و این لحظه ی ناب را برای همیشه ثبت میکنم .

 

بعد از پاک کردنت از روزهایم به شیراز ، شهر عشق رفتم  تا همه ی بغض ها و غصه هایم را بر سر مزار حافظ جا بگذارم ، برای تصفیه ی روح و شکایت از تو به شاه چراغ رفتم و با روحی آسوده باز هم به شهر غربت بازگشتم .

 

حالا باید بی تو به استقبال پاییز برم . پاییزی که نمی دانم چگونه پشت سر بگذارمش اما میرم می دانم که خدا هست .

 

این روزها اتاق کوچکم پر شده از صدای خواننده ای که جاده را میخواند :

 

خدا گریه ی مسافرو ندید                     دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

 

آدمو برای دوری از دیار                    جاده رو برای غربت آفرید

 

جاده اسم منو فریاد می زنه                  میگه امروز روز دل بریدنه

 

کوله باری که پر از خاطره هاست         روی شونه های لرزونه منه

 

از تموم آدمای خوب و بد                   از تموم قصه های خوب وبد

 

چی برام مونده به جز یه خاطره            نقش گل بی تو تو غبار پنجره

 

جاده آغوششو وا کرده برام                 منتظر مونده که من باهاش بیام

 

قصه ی تلخ خداحافظی رو                  می خونم با این که بسته هست لبام

 

پشت سر گذاشتن خاطره ها                 همه ی عشقا و دل بستگی ها

 

خیلی سخته ولی چاره ندارم                  جاده فریاد می زنه بیا

 

 

 

امیدوارم دووم بیارم ...

۱۳٩٠/٧/۱ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | آدم برفی | نظرات ()

بچه که بودم فرق شهر و شهرستان را نمی دانستم .دنیای سبز و کوچک من خلاصه می شد در همان شهرستانی که من فکر میکردم شهراست و آن روزها چقدر برای من بزرگ جلوه میکرد . هیچ وقت دستهای کوچکم را از دست مادر رها نمی کردم تا نکند در این دنیا گم شوم و دیگر دست هیچکس به من نرسد .
وقتی از آن دیار سبز با باران های همیشه اش کوچ کردیم بغضی گلویم را محکم چنگ زد که هنوز هم از خاطر من همیشه دلتنگ نرفته است.
دلتنگی هایم برای باران ها و غروب هایش بهانه خوبی برای سفرهای یک روزه است .شاید خودم هم باورم نشود امّا از روزی که آن خانه ی قدیمی با آن حیاط خیلی بزرگش را ترک کردم تا به امروز طعم رمضانش را نچشیدم.
دیروز اولین باری بود که بعد از این همه سال دوباره میهمان سفره ی افطار مردمش شدم .
ذوق و هیجان دیدار دوباره نگذاشت تا طعم خوراکی ها در زیر زبانم جا خوش کند.به چیزهای مهم تری فکر میکردم .ذره ذره ی هوایش را با تمام وجودم لمس میکنم .بوی عجیب خوبی در هوایش ساطع است که در هیچ جای این دنیا استشمامش نمی کنی . هیچ جا ...
به بهانه ی دیدن خانواده ی مادرم از خانه بیرون زدیم و من شیشه ی ماشین را پایین آوردم تا حتی که لحظه هم از این هوای عشق آفرین بی بهره نمانم .
من اعتراف میکنم که هوایش مرا عاشق می کند . عاشق عشق .
و در آخر برای شهرستانی که همیشه دوستش دارم می گویم : لاهیجان !دنیای کودکی من !من هر روز عجیب دلم برایت تنگ می شود.برای باران های بی انتهایت ........ برای پس کوچه های بهاریت با عطر آن نارنج های کال ،برای بیدهای مجنونی که از دیوار نمدار خانه هایت آویزان بود .من هر روز دلم برای همه ی عشقی که تو با همه ی وجودت نثارم کردی تنگ میشود ... .
همیشه سبز باشی .

                       

 


پی نوشت :توی این شب های قدر خیلی محتاج دعای شما دوستان خوبم هستم .التماس دعا ... .

۱۳٩٠/٥/٢۸ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | آدم برفی | نظرات ()